امیرعلی عزیزتر ازامیرعلی عزیزتر از، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

امیرعلی گل پسری

مریضی به روایت...

الهی من فدای اون چشای مریضت بشم نفس من. خداکنه زودتر خوب بشی .امروز دکتر گفت که دوباره داری وزن کم میکنی.داری تو تب میسوزی. ...
28 تير 1391

وقتی کلمه های خوشمزه میگی...

سلام عزیز مامان،عمر مامان،همه نفس مامان   دیگه داری بزرگ میشی و همه کلمه هارو یه جورایی که خودت میتونی بامزه و شیرین ادا میکنی.بعضیارو انقدر قشنگ میگی که فقط میخوام برات بمیرم. مثلا دیشب موقع خواب از بابایا آب خواستی منم که دیدیم خیلی عجله داری گفتم بابایا زود باش با یه شیرین زبونیه خاصی گفتی                                         بابایا دو باش آبه. حالا می خوام بعضی از کلمه هایی که خیلی جالب ادا شون میکنی و حتما برات به یاد ...
26 تير 1391

خودکفا شدی...

شیرین ترین من، همین الان که داشتم تو مسابقه عکستو میذاشتم،اصلا هواسم به شما نبود. داشتی........ قربونت برم هنوز هم داری ادامه میدی... ...
26 تير 1391

مسابقه لبخند یک فرشته

سلام عزیز دلم، خیلی دوست داشتم توی این مسابقه شرکت کنیم ولی از اونجایی که شما خیلی تو خواب بد اخلاق هستی، یعنی همیشه اخمالوایی. این زیباترین و مهربون ترین لهظه ی خواب شماست. عزیزم اینجا خیلی اوچولو بودی.   ایشالله برنده بشیم. ...
26 تير 1391

شمارش اعداد

سلام پسر خوشگل من، از اونجایی که برات گفتم داری خوشمزه و شیرین حرف میزنی دیگه میتونی تا بیست البته با کمی کمک بشمری. حالا می خوام بگم چه جوری مشمری .(بدون کمک) یج       __ جو       __ جه      جها     __پنجت      __ شیشت      هپت     __هشت     __ نه        ده      __ دازده      دبازده    __و به اینجا که م...
18 تير 1391

کارهای خیلی خیلی بد...

پسملیه ناز نازیه مامانا، خیلی دلم می خواست یه کمی هم از کارای بد البته شیطونیای زیاد از حدت برات بگم ولی به اینجا که میرسه فقط شیرین کاری و دل بری میبینم. ولی واقعا یه وقتایی یه کارایی میکنی که حسابی از کوره به در میرم و یه اخمی بهت میکنم . میدونی توی این وضعیت چی کار میکنی؟ یه هو لباتو جمع میکنی و بغض میکنی و بعدش گریه و هی میگی:                             مامانا من دعبااااااااااااااااااش. وقتی اینو میگی من همه چی یادم میره بغلت میکنم و دیگه نمیزارم گریه کنی. و اینطوری ...
17 تير 1391

یه تعطیلیه بدون بابا...

پسر کوچولوی من، به خاطر مشغله کاری که بابایا داره ،البته هم من هم شما میدونیم که فقط و فقط به خاطر راحتر زندگی کردن من و شماست و هیچ دلیلی غیر از این نیست که بیشتر وقتا من و شما مجبوریم که تنها یعنی بدون حضور بابایا به مسافرت بریم. چند تا عکس از وقتی که با هم رفتیم به روستای جابان در دماوند. وبعد از اون یعنی تقریبا یک هفته به کنکور آجیش یه سفر مشهدم رفتیم که بازم بابایا نبود. اینم شما توی amama (هواپیما) آخه بابایا ما چه جوری به شما بگیم که مسافرت بدون شما برای ما لطفی نداره. ...
17 تير 1391
1